و ثانیاً در همه تعریفها به مسأله تمایز، افتراق ومشخص کردن فرد از افراد دیگر به طور صریح یا تلویحی اشاره میکند.
2-2-2- رویکردهای روانشناختی شخصیت
نظریههای شخصیت را میتوان گفت از زمانی که بقراط، حکیم یونانی، افراد انسانی را از نظر غلبه اخلاط چهارگانه به سنخهای صفراوی، بلغمی، دموی وسوداوی تقسیم کرد و برای هریک از این سنخها ویژگیهای معینی قایل شد، آغاز شده است. ازآن زمان تا زمان حاضر نظریههای گوناگون با گرایشهای متفاوتی درباره شخصیت انسان عرضه شده است. در اینجا برای اختصار مروری گذرا بر بعضی از این نظریهها خواهیم داشت.
1- رویکرد روانکاوی ـ نظریه فروید90 : اولین رویکرد به مطالعه رسمی شخصیت، روان کاوی، آفرینش زیگموند فروید بود که کارخود را در سالهای نزدیک به قرن 19 آغاز کرد. روان کاوی برنیروهای ناهشیار تأکید دارد یعنی امیال جنسی وپرخاشگری برپایه زیستی و تعارض های اجتناب ناپذیر کودکی به عنوان حاکمان وشکل دهندگان شخصیت. فروید نیروهای سوق دهنده شخصیت را غرایز عنوان کرد که عناصر اصلی شخصیت هستند یعنی نیروهای برانگیزاننده‌ای که رفتار را سوق می دهد و جهت را تعیین می‌کند(بتلهایم91، 1984).
فروید معتقد بود هریک ازاعمال آدمی علتی دارد که ریشه‌ی آن را باید دریک انگیزه ی ناهشیار جستجو کرد و نه در دلیل معقولی که خود شخص ارائه می دهد. اوبه طور کلی دیدگاهی منفی درباره‌ی طبیعت انسان داشت و معتقد بود آدمی را سایق های اساسی (عمدتاً جنسی و پرخاشگری) هدایت می کنند و آدمی مدام با جامعهای که برمهار کردن این تکانه‌ها تأکید دارد در ستیز است(اتکینسون، 1971؛ ترجمه براهنی، 1382).
2- رویکرد رفتارگرایی: واتسون92، بیناینگذار رفتارگرایی بود و روان شناسی رفتارگرایی او بر رفتار آشکار تمرکز داشت یعنی، برپاسخ های آزمودنی های آزمایشگاهی به محرک‌های بیرونی به نظر رفتار گرایان شخصیت چیزی جز تجمع پاسخ های آموخته شده به محرک های بیرونی یعنی مجموعه رفتارهای آشکار یا نظام های عادت نیست (سیاسی، 1371). اسکینر عقیده داشت شخصیت همان رفتار مشهود و آشکار است و محیط بیرونی آن را تعیین می کند. به نظر وی شخصیت، صفات درونی وافکار نیست. اسکینر عقیده داشت که اگر تجربه های جدیدی پیش بیایند. رفتار ما تغییر می‌کند. باتوجه به اینکه رفتار گراها معتقدند شخصیت آموختنی است و به فراخور تجارب محیطی و وضعیت ها تغییر می‌کند. ازنظر رفتارگراها، رفتار خجالت را می‌توانیم به رفتار معاشرت تبدیل کنیم. رفتار پرخاشگری را نیز می‌توانیم به حرف شنوی تبدیل کنیم(سانتراک93، 2003؛ به نقل از کاظم‌زاده، 1383).
3- رویکرد پدیدار شناختی94- نظریه کارل راجرز95: مفهوم خویشتن مهمترین ساختار در نظریه راجرز از شخصیت است به نظر راجرز هر فرد رویدادها و تجربیات پیرامون خود را دریافت می کندو به آنها معنا می بخشد که این مجموعه ادراکی ومعنایی، میدان پدیداری96 فرد را به وجود می آورد. بخشهایی از میدان پدیداری که انسان آنها را به عنوان “ خود “‌ “ مرا “ یا ‌“ من “ می شناسد، خویشتن را بوجود می آورد. و به دنبال آن مفهوم خودپنداره97 شکل می گیرد. راجرزء بر این باور است که ادراکهایی که خویشتن نامیده می شود در حیطه آگاهی است یعنی می توان آنها را هشیار کرد. راجرز از خویشتن آرمانی98 بحث به میان می آورد و آن را خود پنداره ای میداند که انسان آرزو میکند داشته باشد. راجرز همسانی و همخوانی خویشتن99 را مورد تاکید قرار می دهد و می گوید که انسان باید طوری عمل کند که همسانی (عدم وجود تعارض) بین ادراکهای خویشتن و همخوانی بین ادراکهای خویشتن و تجربیات خود را حفظ کند. بر اساس نظر راجرز، هنگامی که بین خویشتن و تجربه واقعی، اختلاف وجود داشته باشد فرد ناهمخوانی را تجربه میکند اگر فردی خود را عاری از هر گونه نفرت بداند ولی نفرت را تجربه کند در حالت نا همخوانی به سر خواهد برد و دچار آشفتگی درونی و تنش خواهد شد و اضطراب در نتیجه اختلاف بین تجربه و ادراک از خویشتن حاصل می شود. بد نبال آن ارگانیسم در پی حفظ خود پنداره است و پاسخ او به حالت عدم همسانی- یعنی تهدید حاصل از شناسایی تجربه های متضاد با خویشتن دفاع است که در اینجا به تحریف معنای تجربه ویا انکار وجود تجربه می پردازد(راتوس، 2007).
4- رویکرد انسان گرایی ـ نظریه مزلو100 : انسان گرایی نظامی فکری است که درآن تمایلات وارزش های انسان در درجه اول اهمیت قراردارند. نظریه مزلو درباره ی انگیزش در واقع هسته ی نظریه شخصیت او را تشکیل می دهد. نظر او در باره ی انگیزش کاملاً روشن و قابل فهم است. به گفته ی او هر فردی دارای تعدادی نیازهای ذاتی است که فعال کننده و هدایت کننده ی رفتارهای اوست. این نیازها غریزی هستند. یعنی ما با آنها به دنیا می‌آییم، اما رفتارهایی که ما برای ارضای این نیازها به کار می بریم ذاتی نیستند، بلکه آموختنی بوده و بنابراین افراد مختلف در نحوه ی ارضای انگیزه ها ممکن است تفاوت های زیادی پیدا کنند. نیازهای ذکرشده از سوی مزلو تشکیل سلسله مراتبی می دهند. این سلسله مراتب شامل نیازهای فیزیولوژیکی، نیازهای ایمنی، نیازهای تعلق و عشق، نیازهای حرمت و نیازهای خودشکوفایی است که این نیازها از لحاظ اهمیت به ترتیب قرار می گیرند. در سلسله مراتب نیازها، نیازهایی که درپله های پایین تر نردبان انگیزشی هستند، باید پیش از نیازهایی که در پله های بالاتر نردبان قرار دارند، ارضاء شوند. در واقع نیازهای رده بالاتر ظاهر نمی شوند مگرآنکه نیازهای رده پا
یین تر لااقل تاحدودی ارضاء شده باشند به عنوان مثال، شخصی که گرسنه بوده و به خاطر امنیت خود در وحشت باشد، نیاز تعلق و عشق را احساس نخواهد کرد(تجر، 1385).
5- رویکرد روانشناسی فردی، نظریه آدلر101 : آلفرد آدلر نخستین کسی بود که جنبه اجتماعی بودن آدمی را خاطر نشان کرد. از نظر آدلر هرشخص بیش از هرچیز موجودی اجتماعی است. شخصیت ما در اثر محیط و تعاملهای اجتماعی فردی شکل می گیرد. آدلر به جای ناهشیار، سطح هشیار102 رابه عنوان هسته اصلی شخصیت درنظر می گیرد(راتوس، 2007).
6- رویکرد شناختی ـ نظریه کلی103 : رویکرد شناختی به شخصیت برشیوه هایی تمرکز دارد که مردم توسط آنها فرد و محیط شان را می‌شناسند یعنی اینکه چگونه آنها را درک می‌کنند. ارزیابی می کنند، یاد می گیرند، فکر می‌کنند و مشکلات را حل می کنند. این واقعاً یک رویکرد روان شناختی به شخصیت است. زیرا محنصراً برفعالیتهای ذهنی هشیار تمرکز می کند. نظریه کلی به نظریه سازه های شخصی معروف است. محور بحث او این است که انسان ازیک سو موجودی است عاقل و دارای شناخت وازسوی دیگر، موجودی است که برای تعبیر و تفسیر رویدادهای زندگی خود از سازه هایی که خود می سازند، استفاده می‌کند. به یک معنی، هرانسان از نظر کلی دانشمندی است که عاقلانه و با روش علمی خاص خود پدیده ها را تعبیر و تفسیر می کند(کریمی، 1383). در نظریه کلی سبک شناختی بعد مهم شخصیت است. به نظر وی افرادی که از نظر پیچیدگی شناختی بالا هستند می توانند در بین مردم تنوع بسیار زیادی را ببینند و قادرند به راحتی یک شخص را در طبقات اجتماعی زیادی قرار دهند وبهتر می توانند رفتار دیگران را پیش بینی کنند. آنها در مقایسه با افرادی که از نظر سادگی شناختی بالا هستند. آسان تر می توانند تفاوت های موجود بین خودشان و دیگران را تشخیص دهند، همدل تر هستند و هنگام تعبیر نمودن دیگران بهتر می توانند با اطلاعات ناسازگار برخورد کنند اما اشخاصی که از نظر سادگی شناختی بالاتر هستند احتمالا دیگران را در یک طبقه جای می دهند و هنگام قضاوت کردن در مورد دیگران کمتر قادر به درک تفاوت ها هستند (شولتز، 1998). درچند بررسی که جامعه ی آماری آنها سیاستمداران بودند معلوم شد که محافظه کاران از نظر سادگی شناختی بالا هستند در حالی که میانه روها و آزادیخواهان سطوح بالاتر پیچیدگی شناختی را نشان دادند(تت لاک104، 1984).
7- شخصیت ازدیدگاه ریموند کتل105
هدف و مقصود کتل از مطالعه شخصیت، پیش بینی رفتار است یعنی آنچه شخص درپاسخ به یک موقعیت یا محرک خاص انجام خواهد داد. به همین جهت او متغیرهای شخصی و موقعیتی و تعامل آنها را در تحت تاثیر قراردادن شخصیت تصدیق میکند. او این دیدگاه از شخصیت را بصورت ریاضی در معادله زیر بیان میکند.
R = پاسخ یا واکنش فرد s = موقعیت یا محرک R=f(p,s)
P = ساختار یا کارکرد شخصیت که عامل ناشناخته دراین معادله میباشد شناختن آن از همه دشوارتر به نظر می‌رسد(کریمی، 1375 ).
8- رویکرد صفات به شخصیت
همه کسانی که درباره شخصیت نظریه آورده‌اند مقصودشان دست یافتن به متغیرها یا عواملی بوده است، که بتوان بوسیله آنها به توصیف و توجیه چگونگی رفتارها پرداخت برای این منظور طریق روان درمانی یا روانشناختی حیوانی و تحقیقات آزمایشگاهی بیشتر مورد استفاده بوده است. اما چند تن از روانشناسان که کتل و آیزنک106 از معروفترین آنها هستند، بیشترین روش آماری را که برپایه جمع آوری اطلاعات گوناگون و روان سنجی و تستهای عینی و سرانجام نتیجهگیری توسط تحلیل عوامل107 قراردارند بکار می‌برند. این طریقه آماری پیش از این بیشتر برای آزمایش و اندازه‌گیری هوش و استعدادهای مختلف بکار میرفت. ولی چندی است که متوجه متغیرها یا عوامل شخصیت نیز گردیده است(سیاسی،1371).
از آنجایی که طبقه بندی مردم بوسیله صفتهایشان بسیار ساده و قابل فهم به نظر میرسد و مبتنی بر عقل سلیم است رویکرد صفات سالها مورد استفاده بوده است.
در سالهای اخیر بعضی از روانشناسان شخصیت، این اندیشه را که شخصیت مرکب از صفتهای چندی است، مورد انتقاد قرارداده اند. دلیل چنین انکاری را میتوان در اختلاف نظر مربوط به اهمیت نسبی متغیرهای شخصی (از قبیل صفتها) یا متغیرهای محیطی یا موقعیتی مؤثر بررفتار ردیابی کرد. چنین استدلال میشود که درصورت وجود صفتها افراد درتمام موقعیتها رفتار یکسانی نشان داده و ثبات «بین موقعیتی»108، از خود بروز می‌دادند، اندیشهای که بوسیله پژوهشها مورد تأئید قرارنگرفته است. رفتار انسان در موقعیتهای مختلف متفاوت است. واقعیتی که دراین اختلاف نظر مورد غفلت قرار گرفته بود این بود که چهرههای مشهور نظریه صفات ـ آلپورت و کتل ـ هرگز به ثبات بین موقعیتی در رفتار اشاره تلویحی نکرده‌اند. هر دو نظریه تأثیر موقعیت بر رفتار را به حساب آورده‌اند. از این رو می‌توان به درستی گفت که آنان رویکرد تعاملی را پذیرفته و تشخیص دادهاند که رفتار تابعی است از تعامل بین متغیرهای موقعیتی و شخص علی رغم این اختلاف نظر رویکرد صفت به شخصیت بسیار حائز اهمیت است به ویژه برای توصیف رفتار (شولتز، 1377).
2-2-3- نظریه طرح پنج عاملی شخصیت
نظریه‌ی پنج عاملی شخصیت که به پنج عامل بزرگ نیز معروف است. از سوی دو روان شناس ساکن ایالات متحده به نام کاستا109 و مککری،110 در اواخر دههی 80 میلادی ارائه شد و در اوایل دههی 90 مورد ارزیابی مجدد قرار گرفت. زیر بنای این نظریه در درجه اول کارهای آیزنک111 بود ماتیوز 112 و دیری113 (1998) اشاره دارند که این نظ
ریه از جهاتی دارای پایههای منطق کلامی و از زوایایی دارای زیربنای آماری است. دیگمن114(1990) معتقد است که طرح پنج عاملی، ساختار ویژگیهای شخصیت را نشان میدهد. محصول چهار دهه تلاش و کوشش علمی دراین زمینه است. از نظر بلوک115 (1995) عوامل N، E از تحلیل‌های کتل گرفته شده عامل O درونزاد کاستا و مک‌ری و عوامل C,A از تحلیل واژگان موجود در زبان انگلیسی به دست آمدهاند. برخلاف نظریهی آیزنک، عوامل پیشنهادی کاستا و مکری به طور مسقیم با مفاهیم اطلاعات روانپزشکی و جنبه های زیستی شخصیت مرتبط نیستند. البته این نظر از جنبه ای مورد پذیرش و از جنبههایی مورد بحث (از جانب صاحبنظران در زمینهی نظریه‌های عاملی شخصیت) است. به طور خلاصه، نظریهی پنج عاملی شخصیت از چندین منبع برای شکل‌گیری بهره گرفت که در اینجا به اختصار به آن پرداخته میشود.
نخستین منبع مورد استفاده برای ساخت نظریه، واژگان مورد استفاده در فرهنگ روزمره‌ی مردم بود.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه با کلید واژگانتوانمند سازی، اعضای هیئت علمی، عملکرد مدیران، آموزش مهارت
دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید