مسئله کمی پیچیده تر می‌شود و طبیعی است با برداشت‌های گوناگون نظرات متفاوتی بیان خواهد شد؛ چه از سوی منتقدین وی و چه از طرف جانشینان او که موجب دوگانگی برداشت شده‌اند. خصوصاً که به این عبارات و اظهارات مسئله تقیه و کتمان سرّ را هم اضافه نمائیم که شیعه و خصوصاً شیخیه به آن معتقدند123 و این است که برخی به تصریحات آنها توجه نکرده و به ایشان نسبتهای فراوانی داده‌اند. از جمله ادعای رکن رابع بودن توسط ایشان که در آثار زیادی از مخالفین و منتقدین به شیخیه به آنها داه شده و متهم شده‌اند که برای خود مرید جمع می‌کنند و خود را رکن رابع می‌داند. ولی ملاک ما فعلاً بیانات و ظواهر و تصریحات ایشان است که از جمع آنها نظر حاج محمد کریم خان چیزی جز لزوم شناخت و معرفت نوعی رکن رابع بدست نمی‌آید علاوه بر اینکه هرگز ادعای رکنیت نکرده‌اند. اگرچه خود یکی از مصادیق آن باشند ولی آنرا انحصاری نمی‌داند.
نکته دیگر اینکه لفظ رکن رابع در عباراتی برای اصل چهارم دین یعنی وجوب معرفت شیعه کامل بکار رفته است ولی رفته رفته در جریان بحث این لفظ برای مصداق آن اصل که شخص شیعه کامل باشد بکار رفته و به آن فرد رکن رابع خطاب شده است و به گونه ای که دیگر علم در این مصداق شده است و مثلاً نمی‌گویند: فلان عالم مصداقی از مصادیق رکن رابع دین است بلکه می‌گویند: او رکن رابع است.
رکن رابع از دیدگاه حاج محمد خان کرمانی:
حاج محمد کریم خان که اگر او را بنیانگزار تفکر رکن رابع ندانیم حداقل شارح و مفسر این اصل، بوده و این اصطلاح را تبیین نمود و ابعاد آنرا مفصلا بیان کرد، درگذشت و با درگذشت نظریه پرداز رکن رابع اختلاف بر سر تفسیر این اصل، شیخیه را به دو گروه تقسیم کرد اگر سایر شیعیان منتقد نظریه رکن رابع بودند حال عده‌ای از خود شیخیه هم با برداشت حاج محمد خان به عنوان وحدت ناطق ـ یا ناطق واحد شیعی مخالفت کرده و آنرا انحراف از تفکر مشایخ گذشته دانستند و راه خود را جدا کردند از این جهت لازم است نظرات حاج محمد خان کرمانی را در خصوص رکن رابع از میان آثار او بجوییم تا به اعتقاد او در این رابطه پی ببریم. او هم چون مشایخ خود در تعریفی در کتاب هدایت المسترشدین “رکن رابع را معرفت و ولایت شیعه کامل می‌داند که رکن چهارم ایمان است.”124
در این کتاب او مفصلا به توضیح رکن رابع می‌پردازد و تقریباً همان نظر شیخ خود را بیان می‌کند و چنین می‌گوید “بعد از غیبت، چهار نفر نیابت خاص داشتند و امام فرمودند دیگر علی بن محمد سمری بر کسی تصریح ننماید یعنی وجود داشته‌اند کسانی که نباید اشکار شوند و فرمودند مکتوم دارد، شاهد این مسئله هم اینکه باز بعد از چندی شیخ مفید محل فیوضات شد و او به نیابت جزئی سرافراز شد… در زمان ما هم معروف نیستند ولی در هر زمان هستند و ما ابدا ادعای بابیت و نیابت خاص برای شخص خاصی نکرده‌ایم…”125 یعنی همان سلسله نقبا و نجبا که حاج محمد کریم خان بیان کرده بود را قبول دارد و ادعایی هم ندارد و یا در جایی تصریح به همان لزوم شناخت عالم و مرجع می‌نماید و می‌گوید: “رکن چهارم دین این است که آن عالمی را یا آن فقیهی را که دینت را از او می‌گیری واسطه قرار دهی میان خودت و امامت و روایات این را قبول می‌کنی آن شخص عالمی که هست بشناسی او را…”126
میتوان گفت وی در عبارات گوناگون این تعریف را از رکن رابع بیان میکند تعریفی که چندان محل نزاع نیست و با این بیان چیزی حاصل نمی گردد که موجب انشقاق و اختلاف ریشه ای باشد و در همین کتاب وی مفصلاً به استدلال برای این نظر خود میپردازد که علی رغم مفصل بودن آن به جهت آشنایی با نحوه استدلال ایشان آن را ذکر میکنیم و عیناً عبارات کتاب را میآوریم. وی در بیان دلایل رکن رابع و دفاع از این اعتقاد شیخی چنین استدلال کرده است و میگوید: “در حدیثی جابر عرض کرد خدمت حضرت سجاد ? “الحمدلله الذی منّ علیّ بمعرفتکم و الهمنی فضلکم” حمد از برای خداست که منت گزارد بر من بمعرفت شما و فضیلت شما را الهام کرد به من…” امام فرمود: “اَو تدری ما المعرفه. این معرفتی که میگویی میدانی یعنی چه؟ المعرفه اثبات التوحید اولاً ثم معرفه المعانی ثانیاً ثم معرفه الابواب ثالثاً ثم معرفه الامام رابعاً ثم معرفه الارکان خامساً ثم معرفه النقباء سادساً ثم معرفه النجباء سابعاً … باید بشناسی اینها را اول باید معرفت توحید داشته باشی که توحید خدا را بکنی بعد از آن معانی را بشناسی بعد صفات خدا را و اسمهای خدا را بشناسی بعد از آن ابواب را بشناسی یعنی بابهایی که میان تو و پروردگارت است بشناسی یعنی معرفت ائمه خود را پیدا کنی که امام زمان و حجت خود را بشناسی اگر کسی امام خود را نشناخته میفرمایند اگر بمیرد کافر است، بعد از آن بشناسی نقباء را، بعد از آن نجباء را که اینهایند بزرگان دین و پیشوایان مومنین، اینهایند علماء راسخین که از ایشان باید دین خود را بگیرد انسان، پس ببین که این را از معرفت قرارداده است.
همچنین میفرماید در حدیث دیگر در قدسی و مرحوم مجلسی روایت میکند از حضرت صادق ? که فرمود: قال الله تعالی افترضت علی عبادی عشر فرایض اذا عرفوها اسکنتهم ملکوتی و ربحتم جناتی اولها معرفتی و الثانیه معرفه رسولی الی خلقی و الاقرار به و التصدیق له و الثالثه معرفه اولیایی و انهم الحجج علی خلقی من والاهم فقد والانی و من عاداهم فقد عادانی فهم العلم فیما بینی و بین خلقی و من انکرهم اصلیه ناری و ضاعفت علیهم عذابی و الرابعه معرفه الاشخاص الذین اقیموا من ضیاء قدسی و هم قوام قسطی و الخامسه معرفه عدوی ابلیس و ما کان من ذاته و اعوانه و السابعه قبول امری و التصدیق برسلی و الثامنه کتمان سری و سر اولیایی و التاسعه تعظیم اهل صفوتی و القبول عنهم و لرد علیهم فیما اختلفو فیه حتی یخرج الشرح منهم و العاشره ان یکون هو و اخوه فی الدین و الدنیا شرعاً سواءً فاذا کانوا کذلک ادخلتهم ملکوتی و آنستم من الفزع الاکبر و کانوا عندی فی علیین، حاصل معنی حدیث شریف این است که میفرماید فرض نمودم بر بندگانم ده فریضه را که هر گاه شناختند آنها را ایشان را ساکن در ملکوت خودم میکنم و ایشان را داخل در جنات خود مینمایم اول، معرفت من است که باید معرفت به خدا پیدا کند، بعد از آن باید به پیغمبر من معرفت پیدا کند و اقرار نماید به او و تصدیق نماید آن بزرگوار را، بعد از آن معرفت به امامانی که واسطهگانند میان خدا و خلق، باید پیدا کند تا اینکه میفرماید چهارم، معرفت آن کسانی است که قائمند به قسط، قوام بقسطند، قوام به عدلند، معرفت به آنها پیدا بکند آن جماعت را که خلق کردم از ضیاء قدس خودم، معرفت آنها را پیدا کند که اشاره است به همین ارکان و علماء و روات اخبار و … پس معرفت اینگونه اشخاص که بر من واجب است، حالا به اسم فقها مثلاً در این حدیث نبوده در اخبار دیگر به اسم فقها هم فرمایش شده است، به اسم روات هم فرمایش شده است.” امام عصر ? فرمود: اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجه الله. حالا این اشخاص که بر من واجب است که دینم را از ایشان بگیرم آیا معرفت آنها از برای من واجب است. چنانکه در دعای اعنقادات میگویی خدایا اعمال من اگر چه صالح شود آنها را قبول نمی کنی مگر اینکه از ائمه هدی بگیرم … [همین نوع بیان را ادامه میدهد و با ذکر یکی دو حدیث دیگر نهایت چنین جمع بندی مینماید] آیا رخصت هست در اینکه کسی که میخواهم دینم را از او بگیرم نشناسم، همچنین رخصتی که نرسیده است پس واجب است، حالا که واجب شده است گناه ما این است که گفتهایم آن عالمی، آن فقیهی که از میانه شیعه این را اختیار میکنی، بجهت دینت معرفت آن واجب است. ولایت آن واجب است. حالا توی حضرات حرف است که آیا معرفت همچنین کسی از اصول دین است یا از فروع دین است. سر این اختلاف آن است که بعضی از فروع دینش میدانند. اختلافی که با ما کردهاند در این است که ما گفتهایم که این از اصول دین باشد بهتر است برای چه به جهت اینکه خود حضرات مقراند که اصول دین چیزی است که من تقلید نباید بکنم، امری که باید من بعقل خود بفهمم این اسمش از اصول دین است ما گفتیم که در صورتی که همچنین باشد چیزی که من باید به عقل بفهمم از اصول دین است پس معرفت فقیه عالم هر امر تقلیدی نیست … به جهت اینکه من این را مقدمه تقلیدم قرار میدهم … این میرزای قمی است اعلی الله مقامه که الان قبرش را زیارت میکنند، به کتابش تبرک میجویند در کتاب خودش برداشته نوشته است که معرفت مجتهد از اصول دین است ما هم همین طور حرفی زده ایم دیگر چیز تازگی داری نیست نهایت این است که حالا بعضی مجتهد میگویند بعضی فقیه میگویند آنچه ما میگوییم به این لفظ نیست هر کسی در این باب اصطلاحی کرده است ما او را رکن رابع گفتیم، لا مشاحه فی الاصطلاح127″
همانگونه که ملاحظه میشود در اینجا با تفصیل فراوان ایشان چنین بیان میکند که مراد از رکن رابع تنها همان وجوب شناخت علما بعنوان جانشین امام غایب در زمان غیبت است و اخذ دین از فقها در عصر غیبت که همه شیعه بدان معتقدند و ادله روایی و عقلی فراوانی بر اثبات آن ذکر کردهاند. با همه این توضیحات و تفصیلات ولی واقع امر این است که نظر شیخیه به همین اندازه ختم نشده و رکن رابع از دیدگاه ایشان امری فراتر از مطالب گفته شده در این فراز از کتاب است. وقتی نوشته های این رهبر شیخی را در سایر آثار و نیز همین کتاب در دفاع از تفکر رکن رابع میبینیم ملاحظه میشود اولاً آنچه در زمان خود ایشان معروف و مشهور بوده غیر از این مطلب است والا اینقدر اختلاف و مخالفت بر سر این تغییر عبارت وجود نداشت و بدیهی است مطلب بیشتر از این بیان ساده است که ایشان سعی کرده به صورت یک اختلاف برداشت از تفاوت اصطلاح و لفظ بیان کند و تنها بحث را در خصوص اینکه این مطلب از اصول دین شمرده شود یا از فروع دین میداند و محل نزاع را به اصل یا فرع دین بودن این عقیده انتقال داده است در حالی که بر سر معنای این اصل هم بحث بوده و اختلاف وجود داشته است.
یکی از دلایل بر این سخن، بیان خود جناب محمد خان در همین کتاب و در دفاع از شیخیه است به گونه ای که مشخص میشود آنقدر بحث بالاگرفته بوده و شیخیه مقام رکن رابع را به گونه ای بیان کرده بودند که در جامعه مردم ایشان را متهم به معتقد بودن به امام سیزدهم نمودهاند و لذا وی مجبور شده چنین بگوید: “بعضی به ما نسبت میدهند که ما گفته ایم نعوذ بالله که غیر امام دوازدهم امامی هست و به امام سیزدهم قایل شده ایم کسی که قایل بشود به امام سیزدهم بر او لعنت خدا و لعنت ملائکه و انبیاء و مرسلین و لعنت خود صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف باد و به امام دوازدهم امامت ختم شد …128” یعنی حرفهایی مطرح شده بوده که اینچنین مطالبی به ایشان نسبت داده شده است و وصلهای بوده که به ایشان میچسبیده علاوه بر اینکه خود ایشان در سایر آثار تصریح میکنند که مرادشان از “رکن رابع” مقامی فراتر از این است که در اینجا بیان کردهاند و آن را ساده جلوه دادهاند در عبارتهای دیگر او خصوصا در کتابهای “اسحاقیه” و “صباغیه” تعبیر او از رکن رابع عوض شده و به سمت فرد اکمل رکن رابع که آن را ناطق واحد می‌گویند می‌رود و در کتاب برهان قاطع به بیان ادله گوناگون برای این نظر می‌پردازد وی با مقایسه دوران غیبت با دوران حضور ائمه? و انبیاء و بیان اینکه در زمان پیامبران هم وقتی می‌شده که چندین پیامبر?بوده‌اند ولی تنها یکی از آنها ناطق بوده و ریاست و قانون دست او بوده است و سایرین تنها مبلغ رسالت او بوده‌اند و نسبت به او صامت بوده‌اند همین وضعیت در زمان غیبت هم وجود دارد یعنی عالمی واحد است که رابط با امام است وناطق و بیانگر مسائل وسایر

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   منابع و ماخذ تحقیق مرور زمان، زمان استناد، حقوق اشخاص
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید